تبليغاتX
حکایت همچنان باقیست...

حکایت همچنان باقیست...

یک وبلاگ رژیمی !

شروعی دوباره

سلام به همه ی دوستای عزیزم:)

                                              

خوب می دونین من حدودا ۹ماهه که رژیم رو بخاطر درس بوسیدم و گذاشتم کنار و الان در وزن ۶۹ کیلوگرم در خدمت شما هستم! خیلی نا امید کنندست که آدم دوبار یک راه رو بره ولی برگرده ! در هر صورت من تسلیم ن می شم ! من طبق رژیم دکتر حسینی عمل می کنم و اینجا از ورزش ها و میزان کاهش وزنم می گم . فعلا هم یک هفته ای از شروع رژیم می گذره و من می خوام که تا آخره تابستون ۵۵ کیلو باشم ! مطمئنم که میشه :)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 1:17  توسط نوجوون !  | 

گزارش 18

من بازم گند زدم

اومدم بگم از شنبه ی این هفته به صورت جدی رژیم و ورزش ( خودم توی خونه ! ) شروع می کنم و برنامم اینه که تا ۲۹ آبان به وزن ۵۵-۵۸ کیلو رسیده باشم.. اما این به این معنا نیست که حتما اون روز باید ۵۸ باشم ! یعنی زودتر هم می شه.. در ضمن من دلیله این که پایدار نیستم رو فهمیدم ! من هر بار رژیم می گیرم ولی چیزی کم نمی کنم اون روز خیلی می خورم... شاید به دلیله اینه که نا امید می شم ! و به همین دلیلم تصمیم گرفتم روزانه وزن نکنم... و شنبه ی هر هفته خودمو می کشم و می نویسم و ثبت می کنم .

ولی در هر صورت... من باید ۵۸ کیلو بشم و به درسمم آسیبی نمیرسه.. اگر کم خوری یا پرخوری نکنم !

راستی بچه ها من یه مشکله دیگه هم دارم...

من خییییییییییلی فکرم مشغول غذا و رژیم شده ! یعنی به هیچ چیزه دیگه ای نمی تونم فکر کنم... چرا؟!؟!؟!؟!؟ و دارم دییییوووونه می شم !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:1  توسط نوجوون !  | 

گزارش 17

سلام سلام اول از همه وزن عرض شود... ۶۱.۸۰۰ ! بعد از حدودا یک ماه بین ۶۲ و ۶۴ موندن اومد رو ۶۱ ! خوووب می بینم که ۵۸ داره از اون جلوها بای بای می کنه بدو ام که برسم بهش

 

خوب دیروز شام یه لیولن شیر و ۲تا ساقه طلائی خوردم.. بابام رفته بود بیرون از این نون های سوخاری گرفته بود... من همیشه دووس داشتما اما دیشب اصلا میل نداشتم ! اصلا مثنکه این هفته معجزه شده ؟؟؟؟ آخه من دیگه اشتها ندارم !! (خیلی کم این شرایط پیش میومده )

تازه دیشب اومدم شیرو بزارم تو یخچال دیدم مامانم کلی شکلات گرفته.. بعد گفتم بخورم ؟! از خودم پرسیدم واقعا دلت می خواد ؟! بعد هیچ جوابی نیومد.. منم با خیاله راحت دره یخچال رو بستم و نشستم دلنوازان دیدم !!

امروز هم از این قراره :

صبحانه : ۱لیوان شیر + یک نان سوخاری + نصف قاشق مربا خوری پنیر + نصف گردو

میان وعده :

ناهار :

میان وعده :

شام :

 امروز می خوام تو کالریه ناهارم یه کم صرفه چویی کنم به جاش میوه بخورم !

فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:17  توسط نوجوون !  | 

گزارش 16

وزنم امروز صبح ۶۲.۳۰۰ بود.. حق داره بیچاره! دیروز هرچی مامانم داد خوردم ! ولی باز جای شکرش باقیه که ۱۰۰ گرم کم کردم !

امروز هم نتونستم برم مدرسه.. بعد از گذشت ۳روز از مریضیم دیشب تبم رفت روی ۴۰ درجه!!! مامانمم مریض شده..یه سرفه اون می کنه یه سرفه من !!

فردا مدرسمونم تعطیل کردن.. چون همه مریض شدن ! از بچه ها شنیدم که ۱۱ نفر بیشتر تو کلاس حاضر نشدن..عجب داستانی شده ها !!!

امروز هم صبحانه نون و پنیر و شیر و خرما خوردم.. ناهار هم از کلم پلو ی پریروز ! چون مامانم نتونست غذا درست کنه همون رو گرم کرد !!! واای اصلا دوسش نداشتم.. مامانمم که با اون حالش بالا سره من وایساده بود می گفت نخوری نمی شه !!

از ناهار تا الان هیچی نخوردم... فکر کنم شامم نخورم.. نمی دونم !

فعلا !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:17  توسط نوجوون !  | 

گزارش 15

وای خدا باز من موندم خونه ! آخه دیششب تبم قطع نشد...دکتره هم گفته بود تا تبت قطع نشده نرو مدرسه ! خلاصه که ما هم دست از پا دراز تر نشستیم پای نت در خدمت شما !

تازه خبر ندارین هنوزم تب دارم...منتاها فقط یه درجه ! عجب گیری کردیما

امروزم رفتم رو ترازو وزنم ۶۲.۴۰۰ بود... چقدر تند تند از دیروز تا حالا ۶۰۰ گرم؟!!؟

البته شایدم به خاطره مریضیم باشه... ولی این مریضی هیچی نداشته باشه اشتهای آدمو کور می کنه ! من یه آب پرتقال مامانم برام می آُورد به زور می خوردم !

ولی حوصلم سر رفته خیلی...

اینم غذا های امروز فعلا :

صبحانه : ۱لیوان شیر + ۲ساقه طلائی + یک قاشق مربا خوری پنیر

میان وعده :--

ناهار :

میان وعده :

شام :

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:8  توسط نوجوون !  | 

گزارش 14

سلام بچه ها

اول از همه مرسی از کسایی که بهم سر زدن !

دوم از همه این که الان ساعت ۹ه و من خونم ! در حالی که باید مدرسه باشم حالا اگه گفتین چرا ؟! جونم براتون بگه که..

خوب دیروز ما رفتیم مدرسه با وجود سرفه و سوزش ریه ! احساس تب هم می کردم.. بعد زنگ سناهار رفتم پیشه دکتره مدرسه گفتم خانووم به دادم برس ! خلاصه تبم رو گرفت و یه نگاه به گلوم کرد... بعد گفتش که ۲ درجه تب داری (۳۹درجه بودم ) و گلوتم ملتهبه.. ابن یه ویروسیه که این روزا شیوع پیدا کرده و همه هم دارن می گیرن ! ( آنفولانزا نیستا ! )

بعد گفت وسایلتو جمع کن برو خونه.. خلاصه منم به بابام زنگ زدم و اومدم خونه !

فکر کنین من بعد از ساعت ۶ که صبحانه خوردم ، تا ساعت ۱۲ه بعد از ظهر که زنگه ناهار بود به هیچی لب نزده بودم !!!

بعدم که اومدم بشینم غذامو بخورم اینقد گلوم درد گرفته بود رفتم پیشه دکتر.. یعنی من تا ساعت ۱.۵ که رسیدم خونه مررردم از گرسنگی !

حالا رفتم یه دفترچه گرفتم.. جدوله غذا و ورزشمو تو اوون میزارم ! ولی در کل دیروز اینجوری خوردم :

صبحانه : ۱لیوان شیر + ۱خرما + نان سنگک ( نصفه کف دست ) + به اندازه ی یه قاشق مربا خوری پنیر

میان وعده :--

ناهار : ۵قاشق برنج

میان وعده : --

شام : یک خرما + ۱ لیوان آب پرتقال طبیعی

امروز :

صبحانه : ۱موز +۱لیوان شیر

میان وعده :۱ لیوان آب پرتقال طبیعی

ناهار : یک ظرف سوپ

میان وعده : ۱ لیوان آب پرتقال طبیعی

شام : یک خرما + ۴ قاشق کلم پلو ( خیلی چرب بود اصنم دوست نداشتم )

وزنمم صبح ۶۳ بود... در حالی که دیروز صبح بعد از کلی پر خوری در شبه قبلش ۶۵ بود !!!!!!!!

فعلا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:25  توسط نوجوون !  | 

گزارش 13

بچه ها اومدم بگم پگند زدم تو رژیمم !

اصصصصصلا نمی دونم چرا اینجوری شدم !!! از تهه دلم می خوام لاغغر شما...امما وسوسه ی بیسکوییت و شیر و  کیک و .. نمیزاره ! من هیچوقت علاقه ای به غذا یا وعده های اصلی نداشتم..بیشتر دلم چیزای شیرین می خواسته ! و دلیل چاقیمم همیشه این بوده که هر ۵ دقیقه یه بار دمه کابینت مشغوله بیسکووییت خوردن بودم !

ولی نیاز به مشورت دارم باهاتون !

ببینین من الان ۱۴ سالمه..خوب ؟ پس تو سننه رشدم ! مامانم می گه تو اگر الان رژیم بگیری درست افت می کنه و اینا ! از طرفی هم اگر من خوام از شرره این اضافه وزن خلاص بشم باید حداکثر تا ۲ ماهه آینده باشه ! چون بعدش میرم تو امتحانا و عید و اینا !

دلیل اصلی ای هم که اینقدر پایداریم کم شده همین حرفاست ! که می گن واای افسرده میشی..درست ضعیف میشه و این چیزا ! منم از اون جایی که امسال می خوام آزمون های ورودی رو شرکت کنم اصصصلا نمی خوام کم بیارم ! و در مجموع نتیجه می گیریم که گند زدیم !

مشکله دیگه اینه که من واقعا توی هفته وقت برای ورزش ندارم ! فقط یه روز در هفته تو مدرسمون ورزش داریم که اونم کشکه ! کالری ای نمیسوزونه که...

بزارین نامه ی اعمالمو بگم ! بلکه یه کم خجالت بکشم !

شنبه : عالی . روی رژیمه دکی !

یکشنبه : بازم روی رژیم ۶۲.۰۰

دوشنبه : به به... ! از اینجا شرووووع شد گند زدن !

سه شنبه : رفتم دوباره رو رژیم !

چهارشنبه : روم به دیوار...

پنجشنبه : رژیم بودم !

جمعه : ناهار و صبحانه و میان وعده رژیمی + ۶تا بیسکوییت و ۲ لیوان شیره اضافه ! + ۲ قاشق کرم کارامل ( شااام نمییییخوررم )

 وزن امروز صبح... بگم !؟ بگم ؟! نه..نمی گم ۱ آب میشم که !!!!

باشه می گم.. ما که رودرواسی نداریم...

۶۳.۵۰۰

من باید برنامه ی زندگیم منظم بشه ! جدی دارم میگم... اینجوری بدنمم آسیب می بینه... یه روز بخور یه روز نخور ! آخه نمیشه که... من یا باید برم رو تثبیت یا سریع باید وزنمو کم کنم و بعدش برم رو تثبیت !

تازشم ورزشم باید یه جایی بین ه روزای هفته ام باشه !

کمک !!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:7  توسط نوجوون !  | 

گزارش 12

سللللام !

بچه ها من امروز بسی خوشحالم ! آخه دیروز رفتم با مامانم ورزش... و رژیمم که سر جاش بود ! اما دیشب خونه ی مامان بزرگم دعوت بوودیم... وووااای که چه غذاهای خوشمزه ای پخته بود ! البته من که نخوردم..از رو تجربه می گم ! ولی واقعا دیشب ۳ قاشق سر خالی بنج و یک تیکه گوشت قورمه سبزی خوردم ! تازه بعدشم مامانم کلی میزه دسر چید و کرم کارامل و اینا.. منم که عاااااششششششقه کرم کارامل و ژله و بستنیم ! اما خوب پایدارم دیگه... چه میشه کرد

خلاصه براتون بگم که امروز رفتیم رو ترازو و ترازو جونم عدده ۶۲.۴۰۰رو نشون داد...کلی پریدم هوا ! یعنی من ۲ کیلو بیشتر فاصله ندارم !؟!؟! ایشالللا تا آخره مهر رفته

خوووبب خلاصه جونم براتون بگه که خیلی شادم ! فردا بچه های سرویسمون قرار گذاشتن که دمه بسکین رابینز وایسسیم بستنی بگیریم !!! اییی بابا.. همش دارم فکر میکنم چی کار کنم که بتونم هم اونو بخورم هم رژیمم سره جاش بمونه؟! آخه خیلی ضایست اگه نخورم.. مسخرم می کنن !

فعلا به این نتیجه رسیدم که میان وعده ها و شام تعطیل تا بتونم اونو بخورم...

امروز ناهار مامانه گرامی یه خورشت درست کرده با یه وجب روغن روش! می گه نمیشه باید بخوری..خلاصه کلی کل کل کردیم و منم آخرش یه ذره ازش با برنج خوردم ! حالا عذاب وجدان گرفتم خفن شام تعطیله

خوووب.. من فردا یه امتحان ریاضیه خوشگل دارم ! دعا فراموووش نشه پلییییییییییییییز

پ.ن. حاله جدول گذاشتن ندارم !

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:47  توسط نوجوون !  | 

گزارش 11

سلام به همه ی دوستای گلم

دلم تنگ شده بود بابا ! اینقد سرم شلوغه که اصلا وقت نمی کنم به اینجا سر بزنم

بچه ها راستی من از اول این هفته دوباره رژیمه دکی رو شروع کردم ! آخه اینجوری خیالم راحتتره... تو مدرسه هم یک روز در هفته ۱.۳۰ ورزش داریم.. سعی می کنم پله هارو هم زیاد بالا پایین برم.. چون اصلا وقت ندارم بعد مدرسه برم ورزش ! واسه همینم از هر فرصتی برای فعالیت استفاده می کنم !

من برنامه ریزی کردم که تا آخر مهر به ۶۰ برسم بعدشم به ۵۸.. بعدش میرم روی تثبیت.. و بعد از یه مدت دوباره میرم سراغه رژیم تا رسیدن به ۵۵ کیلو ! واااای چقد خوب میشههههههههههه...چه رویاهایی !!

ولی خداییش من که این همه دارم رعایت می کنم نمیشه که به هدفم نرسم...

راستی پنجشنبه ی پیش شب شام مهمون داشتیم و پیتزا داشتیم.. منم خیلی خودمو کشتم ولی ۲ تا تیکه خوردم... جاتون خالی چیی بوود !

حالا سر فرصت عکساشو میزارم دلتون آب بیفته

خوب من دیگه برم به درسام برسم ! فعلا !

پ.ن. مینا جونم سر فرصت میام جواب می دم.. این درسا مگه میزاره !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:28  توسط نوجوون !  | 

گزارش 10

ااااااااااه.... چه سلامی.. چه علیکی

چرا !؟ چرا بدنه من اینجوریه ؟! به سررررعت کم می کنه و به سرررررعت زیاد ! کلن قاطیه.. شانسه ما عه دیگه...

روز تقلب دوشنبه بود.. نرسیدم بیام آپ کنم... این هفته شدیدا کمبود خواب داشتم و درسام هم سنگین بود... خوب بریم سر بحث رژیمی ه خودمون :

روز تقلب ( دوشنبه ) : لعنت بهش ! خیلی کنترل کردمااا... ولی ۲روز بعد که رفتم رو ترازو ۳۰۰ گرم اضافه کرده بودم ! آخه این چه وضعیتیه

سه شنبه : گذشت اما با وجود یک مشکل بزرگ به نامه مامان ! که سره هر چیزی باید باهاش چونه بزنم.. صبح که بیدار می شم برم دستشویی ُ وقتی بر میگردم میبینم که مامانم تو ظرف غذام رو پر کرده از خورشت و پلو و گذاشته تو کیفم ! وقتیم که مدرسه می رم موقع در اوردن وسایلم می بینم یک ظرف پر میوه گذاشته توی جیب پشتیه کیفم ! کلی براش توضیح دادم که مادره من.. فقط ۳ کیلو مونده.. اگه شما اینقدر اعصاب خورد نکنی کم میشه ! وگرنه تا ابد همینجوری باید کل کل کنیمااا... گوش نمی کنه که نمی کنه

چهارشنبه : آخه کی رو دیدن که توی مدارس و با وجود وسوسه های بستنی و کیک و اینا بتونه پایدار باشه ؟! اما من تونستم.. اما وقتی اومدم خونه یه کم زدم زیرش... یه چند تا خرما !

پنج شنبه : هنوز نمی دونم.. اما احتمالا می رم ورزش و فردا هم رژیممو میزارم... به امید رسیدن به هدف

پ.ن. ناراحتم.. از همه چیم ! به خودم گیر می دم... از هیکلم ... از قده درازم...( زیاد دراز نیستم اما در برابر دوستام من یک نردبون حساب می شم  ) ... از استخون بندیم... از عادتام.. از اینکه پایدار نیستم ... از همه چچی ناراحتم... فقط یه چیزی خوشحالم می کنه... اونم وجود دوستایی مثله شما و دوستای مدرسمه که واقعا هیچوقت تنهام نمی زارن ! همیشه دور و برمن.. و همین باعث میشه که همیشه به خودم بگم : من اگر هیچ چیزی نداشته باشم ، نعماتی رو دارم که خیلی ها برای داشتنش تلاش می کنن و آرزوشو دارن !

وزن امروز صبح : ۶۳.۳۰۰

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 19:52  توسط نوجوون !  |